پیدا





نوید

درخواست حذف اطلاعات

نوید از هم کلاسی های خواهرم بود در دوران دانشجویی که خوب بعدها از دوستان صمیمی ما شد پایه ی گردش های دست جمعی مان... تا اینکه دوسال پیش نوید از تگزاس ا پت گرفت و رفت امریکا...انجا ا میخواند. نکته ی جالبی که میخواهم ازش بگویم این است که جایگاهی که الان نوید دارد جز آمال و آرزوهای همیشه ی من بوده و هست... دانشجوی ای یکی از های بشوم و در زندگی کنم....اما آنچیزی که امروز من را به خود فرو برد این بود که وقتی داشتم با نوید چت می حرف از حسرت گذشته و آمال و آرزوها شد. .بهش گفتم من کمالگرام...میدانی هیچی خوشحالم نمیکند...او هم برگشت گفت که دقیقا همینطور است و همیشه حسرت گذشته را میخورد...دیدم چه جالب واقعاااااا....ما هردوتایی مان یک حس را داریم با این فرق که من دوست دارم جایگاهی مثل او را داشته باشم... بعد با خودم فکر ای دل غافل...بس زندگی چیست....اگر من هم به آنجا برسم و باز همین حس را داشته باشم چه؟؟؟ اگر در تمام رسیدن های زندگیم این حس نرسیدن با من باقی بماند چه؟؟؟؟؟؟ باید ریشه ای به این دیدگاهم فکر کنم....باید ریشه ای تغییری ایجاد کنم در این نوع نگرشم....



زن

درخواست حذف اطلاعات

یک زن ایرانی برای موفق شدن همیشه باید ۸ برابر یک مرد ایرانی زحمت بکشد... اما می رسد روزی که این زنها بندها را میکنند و تمام چیزی را که عمری بهشان تحمیل شده را روی سر و صورت مرد ایرانی بالا می آورند...همان انی که زندگی را برای زن ایرانی سخت کرده اند.....و صد البته روی ن دیگری که از صدتا حیوان وحشی نیز وحشی ترند و درنده خوتر و بی رحم تر....هیچ دری تا ابد بسته نمی ماند



تو بگو چه جوری...

درخواست حذف اطلاعات

راه رفتنش شبیه آرتیست هاست حرف زدنش شبیه آرتیست هاست غذاخوردنش شبیه آرتیست هاست خو دنش شبیه آرتیست هاست موسیقی گوش دادنش شبیه آرتیست هاست نگاه ش به جاده وقت رانندگی شبیه آرتیست هاست سیگار کشیدنش شبیه ارتیست هاست اینجور که عاشق سگ هاست شبیه آرتیست هاست عصبانی شدن و دادوبیداد ش شبیه آرتیست هاست قهر ش شبیه آرتیست هاست... هنر عصاره ی وجودشه... شبیه تمام شخصیت های داستانی خاص و منحصر فرده.... آخه تو بگو چجوری دوستش نداشته باشم...



کمالگرایی منفی

درخواست حذف اطلاعات

امروز یک فایل آموزشی از سایت شیری یداری با عنوان" رهایی از کمالگرایی منفی" چند قسمتیش را گوش دادم...خیلی خوشم آمد و حس که واقعا ۲۷۵۰۰۰ تومان می ارزید...روانشناسی کلا شاخه ای از علم است که من همیشه دوستش داشته ام و همیشه مشتاق به یادگیری بیشترش هستم. البته نه برای کارشناس شدن در آن...بلکه فقط در حدی که به شناخت لایه های درونی خودم بیشتر پی ببرم. از شیری هم بخواهم بگویم یکی هست با فیلد فکری نزدیک به خودم و واقعا همین باعث شده که دوستش داشته باشم و از حرفهایش لذت ببرم. و اما فایل مربوط به کمالگرایی منفی ویس هایی است که به شما کمک میکند که حس بهتری نسبت به خودتان داشته باشید...البته خبری از جمله های انگیزشی و اینها نیست. این اختلال به صورت ریشه ای و حرفه ای شناسایی میشود بعد با اعمال تکنیکها سعی در حفظ آرامش فرد میشود به صورت اساسی... بعدا برایتان مفصل تر خواهم گفت



به تو مربوط نیست

درخواست حذف اطلاعات

سامی بیگی آهنگ جدیدی داده به نام "به تو مربوط نیست " که خوب چیز توپی است..دمش گرم ...اوقاتم را خوش کرد.... دمت گرم سامی جان اگر این را میخوانی



هنرمند

درخواست حذف اطلاعات

هنرمند فرصت گوش به ناقد را ندارد.
نقدها را معمولا انی می خوانند که می خواهند نویسنده بشوند.
ولی آن هایی که می نویسند یعنی نویسنده اند. وقت خواندن نوشته های ناقدان را ندارند.
ناقد برای هنرمند نمی نویسند. مقام هنرمند بالاتر از ناقد است.
چون هنرمند با نوشته هایش بر ناقد تاثیر می گذارد و او را هدایت می کند.
اما آنچه ناقد می نویسند بر همه تاثیر می گذارد الا هنرمند....
اینها را من نگفته ام فاکنر گفته....به خدا



صبح

درخواست حذف اطلاعات

صبح پاییزی زیبا و قشنگی است همانطور که باید یک صبح پاییزی به معنای واقعی کلمه باشد. اغلب صبح ها که بیدار می شوم نیم ساعتی توی گوشی سرک می کشم که خوب از آنجایی که چند وقتی است اینستاگرامم را دی اکتیو کرده ام و همه هم میگویند هیچ کار خوبی نیست که صبح ها توی شبکه‎های مجازی سرک کشید به خاطر همین من امروز طبق عادت گوشی ام را برداشتم اما به جای سرک کشیدن ع های زمستان در سوئد را سرچ و با دیدن کلبه های چوبی در برف دلم غنج رفت...دوست داشتنی و گرم و صمیمی ...با خودم گفتم حتما افراد خانواده در کلبه، دور میز چوبی‎شان کنار شومینه نشسته اند و دارند لوبیای گرم میخورند و سیب زمینی کب و بعد خودم را تصور که کنار سورتمه ها ایستاده ام و دارم به قله های کوه های اسک ناوی نگاه میکنم آنجا که هیچ وقت برفهایش آب نمیشود و همیشه سردِ سرد است، آفتاب هست و عقاب، شاید هم گربه های وحشی برفی...آنجا که دورِ دورِ دور است و تمیزِ تمیزِ تمیز.. بله ...با این خیال ها از جام بلند شدم و به صبح سلام . امیدوارم حالا با این شروع دلچسب، روز دلچسب و زیبایی را نیز بسازم...



شب

درخواست حذف اطلاعات

گویا شب دراز و طولانی ای است...چشمانم درد میکند و خواب برای اولین بار از سرم پریده...یک سردرد چرتی هم دارم که اساسی روی مخ است.... حالا منتظرم در تاریکی تا ببینم تا سحر چه زاید باز....



به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم....

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارم شبیه مژگان قاضی راد باشم. اینکه آدمها دلشان بخواد شبیه یک نفر باشند از نظر من هیچ اشکالی ندارد.حالا نه اینکه مثلا بخواهم عین اون پزشک باشم و فلان و بهمان....نه اصلا .منظور از شبیه بودن این است که دلم میخواد لایف استایلم شبیه او باشد. هیچ چیز در این زن من را نمی آزارد. هرچیزی که می گوید و هر کاری که میکند از نظر من قابل ستایش است....دیدش به هنر ...تلاشش...زحمتش....مادر بودنش...همسر بودنش....خیالپرداز بودنش...بی حاشیه بودنش...به روز بودنش با دنیا...هول نزدنش...مثبت بودنش...با کلاس بودنش...ف نفروختنش...مدعی نبودنش....اینکه سرش به کار خودش است...وای خدایا....همه و همه من را شیفته میکند....دوست دارم وقتی همسن او شدم شبیه او بشوم...همانطور خانم و باوقار و زحمتکش....دوستش دارم...



باران

درخواست حذف اطلاعات

امروز اولین باران پاییزی اکتبر ۲۰۱۸ هم در کرج شروع کرد به با ....و عجب باران زیبا و دلچسبی...چرا میگویم اکتبر...چرا میگویم ۲۰۱۸...چونکه نمیدانم چرا در خاطرم پاییز و زمستان و بهار و تابستان غرب هم زیباتر است....پاییزشان با آن درختهای رنگارنگ زرد و نارنجی...کدوحلوایی هایی که الان فصل چیدنشان است و پای پامکن هایی که از ان میپزند و لباسهای زیبایی پاییزیشان...پ وها و کاپشن های زیبا....آن خیابانهای صاف و بدون چال و چوله..بدون ساختمانهای قناص و زشت که وقتی باران هم میبارد دوصدچندان زیباتر هم میشود....جشن های پاییزشان...فستیوال ها و کارناوال های پاییزیشان....قهوه های داغشان با دونات های خوشمزه که هر صبح برای همه آماده است و میتوانند با پول اندکی برای خودشان ب ند.. .همه و همه باعث میشود دلم بخواهد بگویم اکتبر..چون پاییز در ذهن من آنطوری است...آن شکلی است...و من دلم میخواد پاییزم به زیبایی پاییزهای لندن و پاریس و استکهلم باشد...همانقدر دلچسب...همانقدر زیبا.... پی نوشت: این غرب زدگی نیست...این عین عین خاورمیانه زدگی است...من از هرچه خاورمیانه است زده شده ام یا حداقل حق دارم زده باشم...خاورمیانه زیبایی های بصری که حداقل حق هر انسانی است را نیز ازش گرفته...دلم میخواد پاییز بخواهم و زیبایی و تمام.



نگه دار فرصت که عالم دمی است

درخواست حذف اطلاعات

بی ارزش ترین چیز توی ایران وقت مردمه...



سالی به از این سال

درخواست حذف اطلاعات

در محل کارم نشسته ام و پنجره را باز گذاشته ام ..بوی بهار می آید، بهاری که دلبرانه ته مانده های هوای سرد زمستان را بغل کرده و خودش را توی خانه ها و دل مردم جا میکند...این هوای لعنتی... این هوای مست کننده دقیقا حسی را به آدم می دهد که انگاری سالها منتظر یارت بوده ای و حالا قرار است به دیدارش بروی..یک تپش قلب دلنشین و یک ذوق دلچسب....و من دلم خواست که همین حالا بعد از مدتها بنویسم از حال خوش این روزهایم...از اینکه داریم با خوشی و سلامتی و با محبت خدای مهربان این سال را هم به آ می رسانیم. سالی که برای من پر از سفر، پر از تجربه، پر از کار و پر از فکر بود، هرچند که نیمه ی اول سال را با درد شب بیداری و درس خواندن و تکرار و تکرار و تکرار گذراندم و طعم تلخ صبوری را آموختم و نیمه ی دوم سال هم همان اوضاع بود با این تفاوت که شاغل شدم و سعی که بیشتر زمانم را مدیریت کنم تا هم همسر خوبی باشم هم کارمند خوبی و هم دانشجوی فعال و اکتیوی... با تمام این اوصاف کیست که بگوید زندگی همیشه شاد و قشنگ است اما خوب شاید خاص بودن زندگی هم به همین بالا و پایین هایش باشد و برای من در این سال این مورد خاص همیشه همراهم بود و آزارم میداد که کشورم و زندگی در کشور نازنیم به کدام سمت خواهد رفت و آیا در انتها میتواند روح سرکش مایی که اگر به خودمان نجنبیم جوانی مان به باد فنا میرود را اغنا کند یا نه؟؟؟ در تمام سال 96 سعی که از لحظاتم بهترین استفاده را ببرم و منظم و دقیق تر از تمام سالهای زندگی ام باشم، به تغذیه ام و سلامتی ام اهمیت بدهم ، آرامتر باشم و متین تر…و در مقابل تمام مشکلاتی که در این سال برایم رخ داد صبورتر باشم و همیشه امیدم به روزهای خوب باشد حتی اگر کاری ازم ساخته نبود جز اشک ریختن و راستش را بخواهید تغییر دیگری هم در من رخ داده و آن هم اینکه به درجه ای از مودبی رسیده ام که همه انگشت به دهان مانده اند، گاهی خودم را که در آینه نگاه میکنم لبخند به لبانم می آید که آیا این خانوم متشخص و با کلاس و لاکچری و بسیار مودب همان رهای شیطون و بازیگوش و خنده رو است که از سرو کول همه بالا می رفت و ی از شیطنت هایش در امان نبود؟؟؟ بعد میبینم که چشمی از اعماق چشمانم ظاهر میشود و چشمک کوچکی بهم میزند و میگوید که من اینجایم و جایی نرفته ام..دلم خوش میشود...اما میدانم که مکان ظهورش فقط و فقط در کنار معدود افرادی از زندگی ام وجود دارد. راستی یک کار بزرگ هم انجام دادم چندین ماه قبل لیستی تهیه و تمام انی که از کودکی تا به امروز موجب رنجش خاطرم شده بودند نوشتم و بعد تک تک ذکر که همه شان را بخشیده ام. حالا هروقت یاد خاطره ناراحت کننده ای بیافتم مغزم پیغام میدهد که تو فلانی را بخشیده ای و اینجوری ذهنم ناخودآگاه تغییر جهت میدهد و بعد از اینکار خیلی حس خوبی دارم. احساس "رهاییِ افزون بر رهایی". دیگر کاری مفیدی هم که انجام دادم این بود سعی آدمهای منفی و ناله کن و غر غرو را حذف کنم..کلا چیزهای منفی را حذف . مثلا دیگر اخبار گوش ندادم و به جایش چندین سریال گرفتم و با جناب همسر هرشب نگاه .. با همه ی این اوصاف نمیدانم چقدر موفق بوده ام چون وجی این سبک زندگی سالها بعد مشخص می شود اما حداقل خیالم راحت است که برای بهتر زندگی تمام تلاشم را کرده ام... و امروز از خدا میخواهم که سال جدید را برایم سرشار از سلامتی، عشق، دانش، فهم ، ثروتِ بیشتر و صد البته یقین رقم بزند و حال دلم را خوبتر از اینی که هست قرار بدهد...و برای همه ی مردم زمین آرامش و صلح و نوع دوستی و رفاه رقم بزند... پی نوشت: یک چیزی یادم رفت اینکه به یک چیز هم اعتیاد پیدا آن هم پارتی، راستش نه اهل نوشیدنی ام نه سیگار... فقط و فقط و صفایش آن هم با دوستان جانی و ..انشالله سال 97 هم پر باشد از صفا و سیتی در روزهای تعطیل :) یک چیز دیگر اینها را صبح نوشتم الان وقت پست کنم. راستی یادم باشد از کتابهایی که خواندم و هایی که دیدم حتما بنویسم...کاش کمی وقت پیدا کنم...



جان جانانم بی تو یک دم زندگی خوبم مباد

درخواست حذف اطلاعات

سه سال است که از اولین روز آشنایی من و ری میگذرد. سه سال پیش در چنین روزی من به همه چیز در ذهن کوچکم فکر می جز اینکه بدانم همچون سرنوشتی در انتظارم است و زندگی ام به این شکل رقم میخورد.حالا که از بالا به ماجرا نگاه میکنم به تنها نتیجه ای که میرسم این است که هیچ وقت هیچ چیز قابل پیش بینی ای در دنیا وجود ندارد... . و نکته ی دیگری که همین امروز در کنار بنفشه ها ذهن من را به خود مشغول کرد این بود که: عمر گران میگذرد خواهی نخواهی سعی بران کن نرود رو به تباهی... و دیگر اینکه بمانم در این دنیا فقط به یاد دوست...



شاهد

درخواست حذف اطلاعات

شاهد دوست ری است. فوق لیسانس علوم دارد و معلم تاریخ است.استایلش دقیقا عین توده ای هاست.اما خوب افکارش بسیار مدرن و به روز است. این را هم یادم رفت که بگوییم از مریدان هاوکینگ است و فلسفه و فیزیک و تاریخ را دوست دارد و پیگیر است و در کل می شود فهمید که جز آدم های عمیق دسته بندی میشود. همه ی اینها را گفتم تا به این برسم که هروقت فرصت دست می دهد و با شاهد حرف میزنم ا آ ش جمله ای که می گوید این است که تو چرا عمران خو یا چرا میخوانی و ادامه میدهی...چرا تو با این تفکر که شیفته ی فلسفه و هنر و تاریخ است به دنبال حساب و هندسه رفته ای....راستش شاهد اولین ی نیست که این را به من میگوید و میدانم آ ین نفر هم نخواهد بود و این را هم میدانم که هیچ پاسخی هم برایش نخواهم داشت که حداقل احساسم را قانع کند... شاید عقلی قانع بشوم اما قلبی هرگر..تنها چیزی که میدانم این است که در نهایت دل به دلدار خواهد رسید...



این چرک کف دست کثیف

درخواست حذف اطلاعات

یکی از مزیت های پولدار بودن این است که دیگر نمیترسی اگر ی بیاید چیزی بگوید که ناراحتت کند .در عرض سه ثانیه توی ذهنت رویش خط میزنی و دیگر برایت اهمیت ندارد که طرف است یا سفیر یا است یا پرفسور است... و جالب اینکه آن ح درونی که در تو اتفاق می افتد باعث می شود که یارو اتفاقا بیاید و بیافتد به دست و پایت...حس فوق العاده لذت بخشی میتواند باشد اینکه بدانی میتوانی در حد بقیه و حتی بالاتر از آنها باشی.. خیلی جالب است این قضیه چون دقیقا به اعتماد به نفسی برمیگردد که پول برایت میسازد و من به هیچ عنوان قبول ندارم که پول بد است و شعور نمی آورد و اینها...اتفاقا پول فرهنگ می آورد در خیلی جاها و اگر هم نیاورد باز هم در نهایت بهتر از بیشعوری ناشی از بی پولی است. ..اما در این بین خوش به سعادت انی که عزت نفسشان بیشتر از اعتماد به نفسشان است و کاملا هم درونیست نه منشعب از شرایط بیرونی... پی نوشت:با اینحال باز هم میگویم که پول عجب چیزیست..میتوانی دهان هر مفت گویی را چنان ببندی که تا آ عمرش خفه خون بگیرد و حرف نزند و بدانی که باز هم دوستت دارد???? پی نوشت ۲: من این حس را تجربه نکرده ام و فقط به عنوان یک شخص سوم نظاره گر بودم...بی شک همه همچون چیزی را دیده اند حالا من ففط نوشتمش????



درگاه

درخواست حذف اطلاعات

هروقت ری میخواهد سرکار برود و من تا دم در بدرقه اش میکنم و انقدر از درگاهی در نگاهش میکنم تا برود ناخوداگاه یاد آن داستان از مهدی ربی عزیز می افتم که شخصیت داستان دوست داشت همسرش بدون اینکه روسری سرش باشد سرش را از لای در بیرون بیاورد و همسرش را بدرقه کند. بله داستان های خوب اینگونه اند ...هیچ وقت تمام نمیشوند بلکه برای همیشه در زندگی ما جاری میشوند



دوست

درخواست حذف اطلاعات

به واسطه پدرم و شغلش در دوران نوجوانی بیشتر اوقات با کارمندان دم خور بودیم در و در محیط کارم به واسطه تحصیلاتم با جماعت دم خور شدم بعد از مدتی گشتن در جلسات نقد ادبی و گشتن با دوستان نویسنده با ادبی جماعت دم خور شدم بعد از ازدواجم وارد محیط پزشکی شدم و حالا صمیمی ترین دوستان دم دستم هم پزشک هستند همه ی اینها را گفتم که بگویم با این علم اندک و شناخت ناقصم به این نتیجه رسیدم که کارمندان محافظ کار شدیدی هستند و جو کارشان جوری بارشان می اورد که ریسک نمیکنند ان آدمهایی با ارتباطات بالا هستند و اکثرشان خلاق و کنجکاوند و در هرچیزی به دنبال منطق و فیزیک قضیه می گردند پزشکان اغلب به دلیل درامد بهترشان لارج تر و خاص ترند اما همچنان کمتر دنبال چیزهای جدید هستند و در علم دنبال حفظ هستند بیشتر تا اینکه مفهومی به قضایا نگاه کنند و درست وقتی که به درامدزایی می افتند اغلب سیر زندگی شان تغییر می کند و بیشتر دنبال پرستیژ و کلاس می روند و اما....و اما...جامعه ی ادبی که من انقدر دوستش داشتم بیشتر ادمهایی هستند که زندگی نکرده اند و فقط به قولی لب و دهانند... شاید اگر ان و پزشکان که تجربه های زیستی بهتری نسبت به به بقیه دارند دستی هم بر قلم داشته باشند شا ارهای بهتری ازشان خلق شود... همانطور که همه نمونه های زیادی ازشان را میشناسیم...با اینحال این همه توهم و درگیری داخلی که برایشان وجود دارد نشان از دنیای کوچکشان است...هرچند خیلی هایشان هنوز هم عزیز دل من هستند و من را دلگرم میکنند که جنس ناب همیشه یدار دارد.. پ.ن: این را هم بگویم که همه جا خوبو بد وجود دارد اینها فقط نظر شخصی من است.



امشب

درخواست حذف اطلاعات

امشب کمی دلم گرفته است..از هرچی درس است عقم میگیرد...دلم میخواست میتوانستم انگشت کنم تو گلویم و هرچی درس و خبر و اطلاعات و هرچیزی که این مدت رفته توی سرم را عق بزنم و همه شان را از وجودم خالی کنم....این همه چرت و پرت و پ با این سرعت به خورد ادم داده میشود خوب آدم عقش میگیرد....



علی و حجت

درخواست حذف اطلاعات

حجت اشرف زاده را توی کلیپ هایش میبینم چهره ی علی چنگیزی می آید جلوی چشمم...به چشم من خیلی شبیه هم هستند..حالا نیایید بگویید نه ه ه ه ه دماغش اصلا شبیه نیست یا فلان یا بهمان.. از دور نگاه کنی حس میکنی قالب ساخت دوتایی شان یکی است..علی الخصوص که هردو عینکی هم هستند. . در هر حال شک ندارم با یک قالب خدا گل وجودشان را ساخته و البته عصاره ی هنر را به هردوشان اضافه کرده...البته وقتی داشته با قطره چکان هنر را میچکانده برای علی را روی فکرش ریخته برای حجت را روی حنجره اش...اینطور....



خانه ی جدید

درخواست حذف اطلاعات

خانه ی جدیدمان خانه ی قشنگی است با تراسی قشنگ تر، درخت تنومندی هم درست جلوی در است که شاخه هایش توی تراس آمده، صبح ها چایم را آنجا میخورم وقتی که به صدای پرنده ها گوش میدهم و چقدر دلنشین است این آرامش...اینترنت خانه وصل نیست یعنی تلفن هنوز وصل نیست تا اینترنت را وصل کنیم...خوب حس من در این وضعیت چگونه است؟؟ عالی و معرکه وقتم دوبرابر شده انگار..هم با تمرکز بیشتری پایان نامه ام را میرسم..هم با دقت بیشتری به خانه و زندگی ام میرسم و از همه بهتر راحت تر از همیشه کتاب میخوانم...یعنی وقتش پیدا شده ...و خوب "یادداشت های کافکا را میخوانم" که روشنم کرده بسیار،در کتاب میبنی که خیلی چیزهایی که فکر میکنی کافکا تجربه نکرده اتفاقا تجربه کرده و نوشته، کتاب خوبی است برای انی که دلشان میخواهد بدانند تنها نیستند در درک خیلی از حس ها... دیگر اینکه دلم میخواهد به همین منوال پیش بروم تا سر سامانی به وضعیت و کارم بدهم و به آرزوهایم..خواندن مطالب آت و این و آن و بی سر و ته من را به جایی نمیرساند...باید هدفمند تر جلو بروم..دلم اما برای اینجا تنگ می شود..برای خانه ی خودم..اینجا خانه ی خود خود من است



نبوغ

درخواست حذف اطلاعات

یک زمانی بچه های شریف و تهران برام اسطوره بودن..الان میبینم واقعا سیستم کنکور ما شخمی هستش که بعضی ها که شعور خیلی بیشتری دارن نمیتونن برن این ا..بگم ها همه ی بچه های شریف و تهران بد نیستن اما ا امن هم نبوغ ندارن..یارو نرم افزاره شریفه منو نگاه میکنه میگه pso چیه...یعنی به خدا دیدگاهم کامل عوض شده... ی که خوب درس خونده ا اما آدم بدرد بخوری نیست...اشتباه فکر می



یادم تورا فراموش...

درخواست حذف اطلاعات

به من می گوید که یادت است قبل ها فلانی را دوست داشتی، یادت می آید؟... می گویم نه اصلا یادم نمی آید، بعد خنده ام می گیرد و می گویم که مگر مرغم که یادم برود یا ماهی که حافطه اش بیست ثانیه است، خوب معلوم است که یادم می آید، دوباره می پرسد چه جور فراموش کردی تا بتوانی برای زندگی ات تصمیم تازه ای بگیری، من هرچه میکنم فراموشم نمی شود، بازخنده ام میگیرد چون همین دو دقیقه قبل بهش گفتم که فراموش نکرده ام، اما انگار ما ادمها دلمان می خواد یک هیرو داشته باشیم در زندگی مان و یارو هم یک فرمول بدهد برای مواقع سختی، ما هم آن فرمول را انجام بدهیم و کارمان راه بیافتد، اما نمیدانیم که اصلا اینطور نیست ، هیچ چیز قطعی ای وجود ندارد، نمیتوان برای همه چیز یک نسخه پیچید و اینکه تنها چیزی که حقیقت دارد "قدرت فکر" است. اینکه از مغز کار بکشی تا بتواند موقعیتی که درش گیر افتاده ای را تجزیه و تحلیل کند تا بتوانی بهترین تصمیم را در زمان حال بگیری، تا بتوانی تصمیم بگیری که چیزهایی که در زندگی ات فراموش شدنی نیست را در ذهنت از ارزش و اعتبار ساقط کنی که خوب همه ی اینها هم باز هم حاصل همان فکر و تعقل است، اینکه یاد بگیری ار ارزش انداختن چیزی در ذهن (چه بسا آن چیز خاطره ای تلخ باشد، یا حضور ی در زندگی، یا واقعه ای ناگوار) هنرمندانه ترین شیوه برای پیشبرد زندگی است، گاهی ما سعی میکنیم چیزی را برای همیشه فراموش کنیم اما اگر یک روز اتفاقی هم یادش بیافتیم دوباره دلمان آتش میگیرد، اما وقتی چیزی در ذهن ما از ارزش ساقط شد شاید روزی بیست بار هم یادش بیافتیم اما دیگر کارایی خودش را از دست داده و زور و توانی برای ناراحت ما ندارد، چون "ارزشی" ندارد و این تمام ماجراست وتنها راز ی که در چشم دیگران محکم قوی و دانا است، "صبوری و درایت" است و لا غیر... پی نوشت: یکی از شیوه های کمرنگ برای یک دعوای سخت که یادش آدم را آزار میدهد این است که آن خاطره را برای خودتان باز سازی کنید مثلا همان صحنه ی دعوا را به خاطرتان بیاورید و تصور کنید که طرف مقابلتان در دعوا یک لباس میکی موس پوشیده و دارد جلوی شما با همان لباس بندری می د یا مثلا در لباس شنگول و منگول تصورش کنید که گرگه قرار است بیاید و بخوردش....یک همچو صحنه های خنده داری..همچین چیزهایی که شما را به خنده وادار میکند....شک نکنید که از آن بس هروقت یاد آن خاطره می افتید خنده روی لبهایتان می آید..حالا بنشینید و برای خودتان خنده دارترین صحنه های عالم را تصور کنید...:)



ایران ایران

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام، دلم اما برای اینجا همیشه تنگ می شود، اما انقدر سرم شلوغ است که وقت سر خاراندن ندارم..پایان نامه ام که عزیز دلبر من است خیلی کار میبرد دیگر....در این بین دنبال کار نیمه وقت هم هستم که بعد از دفاع بروم...و به زندگی ام هم فشار زیادی وارد نشود اما جالبش این است که کارها به طور مز فی شده..تا 5 عصر همه اش تمام وقت..چه خبر است...فکر خانومهای متاهل را نمیکنند؟ من تا 5 شرکت باشم تا چند برسم که به زندگی ام برسم...مجرد که بودم تا 7 8 هم بیرون بودم و سرکار، خیالیم نبود...اما حالا چی؟ هرچند اینجا ایران است و برای اقشار مختلف جامعه کارهای مرتبط طراحی نشده...کی میخواهد این وضعیت کار سروسامان پیدا کند خدا میداند. آه ای ایران ایران که همه ی راه هایت به بن بست میرسد..نمیدانم اگر این علاقه به وطن و علاقه به "حفظ کنج امن" نبود چقدر از مردم ایران در ایران می ماندند... و در نهایت اینکه باز هم ختم کلام این است که دنیا برای آدمهای بیخیال و خوشگذران جای خوبی است..بس شاد باشید و خوشگذران...



وای به روزی که بگندد نمک...

درخواست حذف اطلاعات

قسمت مدلسازی پایان نامه ام را دادم به یکی از بچه ها چون راهنمام اصرار کرده بود که فلانی بدبخت است و فلان است و بهمان است و حضرتش حتی نتوانسته بود یک ران از مدلش بگیرد، حالا دو نفری هم بهم زنگ میزنند که کیس ی ما هم همین منطقه است که تو داری روش کار میکنی، بیا مدلت را به ما بفروش ، خ این کار ید و فروش پایان نامه بی شرفی محض است...خیانت به وطن است..بی سواد پروری است، حالم بهم میخورد، جالب است وقتی بهشان گفتم مدلم را نمیدهم اول گفتند خوب پولش را میدهیم...بعد که باز قبول ن شروع د به دری وری گفتن بهم، که پایان نامه ات خاک میخورد و فلان و بهمان...اما تز من چیز دیگریست...شاید خاک بخورد اما من برایش شب بیداری کشیده ام زحمت کشیده ام ی که لیاقتش را ندارد نباید نباید مدرکش را بگیرد...فروش پایان نامه توهین به شخصیت خود ماست..میگوییم بیا ....پول بده، بمان ، مدرک بگیر....این بحث خیلی درگیرم کرده..پیش از همه رفتار اساتید محترم ناراحت کننده است که این وسط دلال شده اند.. اب اندر اب...



استیصال

درخواست حذف اطلاعات

م برداشته مدلم را داده به یکی از بچه ها..دلم میخواهد ه اش را بجوم...مرتیکه...این روزها خیلی عصبانی بودم به علل مختلف...دلم میخواهد بروم ویلای پدرم درطالقان و یک ماهی بمانم...بیخبر از همه...دوربینم را هم با خودم ببرم، راستی نگفته بودم..دوربین یدم...canon 760d بروم و ع بگیرم و بعد هم همانجا بمیرم خلاص..به همسرم همیشه میگویم اگر مردم همانجا من را دفن کن...به قول پدر بزرگم سنگ قبر هم برایم نگذار بگذار گمنام از دنیا محو شوم.... خدایا میشود یک کمی ز عصبانیتم کم کنی..توانایی زدن 4 5 نفر همزمان را دارم.... این نوشته ی بالا را یک هفته پیش آمدم بگذارم منصرف شدم و نگذاشتم...حالا امروز آمدم چیزی بنویسم دیدم نوشته همانجا هست...حالم حالا چطور است؟؟؟ فرقی نکرده با یک هفته قبل فقط دیگر عصبانی نیستم و دلم نمیخواهد فعلا جایی بروم و نمیخواهم ی را هم بزنم..نمیخواهم بمیرم و فقط میخواهم تمام شود پایان نامه ام هرچه زودتر.همین فقط همین یک آرزو را دارم ..نه به گذشته فکر میکنم نه به آینده نه به آمال و آرزوهای دورو درازم نه هیچ چیز دیگر..فقط تمام شدن این یک کار سنگین....



گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست؟

درخواست حذف اطلاعات

تاحالا شده یکی جلوتون شروع کنه با کنایه راجع به کارتون یا رشتتون یا لباس پوشیدنتون یا اص تون و شهری که ازش میاید، یا طرز و سبک زندگیتون یا خونه زندگیتون حرف بزنه...؟ تا حالا شده؟ بعد اگر دقت کنید این جور آدمها پشت بندش که این حرفها رو بهتون زدن اگر وجدانشون هنوز نمرده باشه وقتی به چشم های شما خیره میشن یک چیزی وادارشون میکنه که دوتا هم به خودشون بدوبیراه بگن تا به شما حالی کنن یک کمی پشیمونن، اما اگر وجدانی در کار نباشه در ادامه دُر افشانی هاشون شروع میکنن به تعریف و تمجید از چیزهایی که دارن و از نظر خودشون خیلی مهم و باارزشه... شما را نمیدونم اما من خیلی سعی که با مطالعه و سعی و تلاش به مقامی برسم که فقط نگاهشان کنم تا ببینم طفلکها تا کجا میخوان دست و پا بزنند ..اوایل ناراحت میشدم و زودی جبهه میگرفتم اما حالا دیگر ارزش زیادی برایم ندارند...البته مولانا به تعبیر زیبایی می گوید" گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست؟" اما من نه میخواهم خوب ماجرا باشم نه بچه خوبه داستان...من فقط میخواهم ی را تحریک نکنم که من را رقیب خودش بداند و برای اینکه من را برنجاند به هر کاری ای دست بزند،من فقط میخواهم ی به کارم کاری نداشته باشد..همین



مرگ اگر مرد است...

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیدم دارم کنار کوهی بزرگ میدوم، آسمان آبی آبی بود و پر از تکه های ابر که جابه جای آسمان را گرفته بود ...میخندیدم و میدویدم، کناره های جاده پر بود از برف، ، فکر کنم زمستان بود، خنکی هوایی را که توی ریه هایم میچرخید را همین حالا هم میتوانم حس کنم، همینطور با سرعت به سمت کوه میدویم که سرم را بالا گرفتم و دیدم که از بالای کوه بهمن بزرگی دارد می آید پایین، تا به خودم بجنبم زیر وارها برف مانده بودم...اولش فشار زیادی را روی خودم حس و بعد یک آن حس چه حالی خوشی به من دست داده..از لابه لای برف ها حس هوای مطبوعی می آید و بعد تمامش حس خووب بود ..حس بی آرزویی، حس یی بی پایان ازلذت زندگی و تمام لحظه ها، حسی خالی از انتظار..خالی از نگرانی...انقدر انقدر حس لذت بخشی بود برایم که به خودم گفتم بلند شوم و بایستم ببینم این حال خوش چیست...تکان بزرگی که خوردم انگار که از خواب سنگینی بلند شده باشم..چشمهایم را که باز دیدم همه دور تختم جمع شده اند با چشم های گریان...گفتم چرا گریه میکنید..خواهرم گفت پنجاه و دوروز است که تو در کمایی..نجاتت که دادیم توی کما رفته بودی.. بعد هم که از خواب پ و خو که دیده بودم همانجا تمام شده بود..اما آن لحظه ی مقدس..آن پنجاه و دو روز رویایی...هیچ وقت تمام نمی شود..اگر مرگ این باشد و این حس رهایی...میخواهم بمیرم... مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ....



پاییز چه زیباست

درخواست حذف اطلاعات

هوای پاییز معرکه شده است. چای، کنار بخاری نشستن و به پنجره خیره شدن از ا امات این فصل است..آن هم با پنجره ی خانه ی ما که هر ی ببیند عاشقش میشود بیشک...با آن درخت چنار زیبا که برگهایش از پنجره پیداست..عاشق میکند این هوا آدم را...این نیمه ابری زیبا و دلگیر...واقعا چی میتوانم بخواهم از دنیا بیشتر از این هوای عاشق کش زیبا....از دنیای بیرون اما خبرهای خوشی زیاد برایم نمیآید این روزها ...خبرهایی گاهی می آید که تمام قلبم را فشرده میکند،پایان نامه هم از یک طرف که شبیه پوتین سربازی که برای زنده بودنش میجنگد روی ه ام سنگینی میکند و دارد جانم را میگیرد...اما حالا در این سن به این نتیجه رسیده ام که چیزهایی که خارج از کنترل من است را باید بپذیرم.."پدیرفتن"....میگویند این ح در سی سالگی و چهل سالگی حادث میشود...اما برای من در دهه ی بیست زندگی ام رخ داده...مریضی..مرگ...درد...اینها جز لاینفک زندگی است که اگر خودمان را شرحه شرحه هم کنیم چاره ای نداریم جز پذیرفتنش و به در و دیوار زدن ما بیشتر به نمایش مضحکی می ماند که خودمان راه انداخته باشیم و تنها تماشاچی اش هم کائنات است که به ما پوزخند میزند... زندگی همین است و به قول انیشتین با تمام نیروهای دنیا هم نمیتوان زمان را یک ثانیه به عقب باز گرداند..بس کافی است که از داشتن چیزهایی که داریم لذت ببریم و به انی که در کنارمان هستند بگوییم که چقدر دوستشان داریم..حالا سرتان را از پنجره بیرون ببرید و ببینید آیا هوای امروز معرکه نیست؟



سرگردان

درخواست حذف اطلاعات

امروز ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح برای اولین بار در عمرم از خوشحالی گریه ....یکباری که با سارا حرف میزدم راجع به گریه ، بهش گفته بودم که نمیفهمم چرا بعضی ها وقت خوشحالی گریه میکنند، من هیچ وقت در تمام عمرم از خوشحالی گریه نکرده ام ، سارا گفت تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که نصف عمرت بر فناست..من آن لحظه با خودم گفتم بیخیال...گریه ی چی...سارا هم نتوانسته بود راستش قانعم کند...خیلی بد است که آدم ها نمی توانند از دایره لغاتشان بهره ببرند برای مفهوم عقایدشان به دیگران..اگر توانایی این مهم برای همه وجود داشت حس همدردی و درک متقابل در آدمها خیلی خیلی بیشتر میشد..هیچی دیگر ..من اما گریه و خودم هم فهمیدم که چرا آدمها وقت خوشحالی گریه شان میگیرد. یکی از علت هایش این است که طرف هیچ وقت "باورش" نمیشده که همچین اتفاق خوبی برایش بیافتد. مثلا مادری که روز عروسی فرزندش گریه میکند در دلش باورش نمیشده زنده بماند و عروسی فرزندش را ببیند حتما ..یا چه میدانم ی که منتظراست همسرش از سفر برگردد یا جنگ باورش نمیشده که بتواند برای بار دوم همسرش را ببیند..یا ی که از همسرش شاخه گلی میگرد و گریه میکند شاید فکر نمیکرده در تمام عمرش بتواند تا این حد عشق را از نزدیک لمس کند... اما گریه ی من...من هم باورم نمیشد مدلم درست بشود..یکجای مدلم گیر کرده بود و میزان تاثیر بارندگی را در در طی 3 سال روی آب زیر زمینی نشان نمیداد..به خدا شاید باورتان نشود اگر بگویم که دو ماه تمام است که داشتم باهاش سرو کله میزدم. به سه تا ا مدلم را نشان داده بودم اما هیچ کدام نفهمیده بودند ایراد را... تک تک راه هایی را که به ذهنم میرسید امتحان کرده بودم..خودم را در قلعه ای میدیدم هزار در که تک تک در هایش را هزار بار زده بودم و بعد از هر بار در زدن امیدم ناامید تر شده بودم....درست خاطرم است چند شب پیش که برای یکی از عزیزانم که شرایط خوبی نداشت دعای جوشن کبیر میخواندم به فراز زیبایی از دعا رسیدم عیناا با این کلمات: "یا دلیلی عند حیرتی. ای دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانی..." فراز 11.جوشن کبیر شاید بیست باری این خط را ..خودم را ناامیدی سرگردان میدیدم که راه دیگری به ذهنم نمیرسید... هیچی دیگر میگویند وقتی ناامیدید و دیگر راهی باقی نمانده باز بلند شوید و راه بروید...همیشه جواب نهایی درست زمانی که کاملا ناامید شده اید جلوی چشمتان طاهر میشود... و امروز من با ناامیدی دوباره سه ساعتی روی مدل کار و در مقابل چشمان ناامیدم، ناباوری به باور تبدیل شد و همانجا بود که اشکهایم جاری شد.... حالا تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که این پایان نامه هیچی هیچی برای من نداشته باشد این را یاد من داده که هیچ وقت نباید از پا نشست....هیچ وقت.